تبليغاتX

کد دعای فرج برای وبلاگ

در جست و جوی بهار
ادبی . اجتماعی . مذهبی
بسم الله الرحمن الرحیم

سلام دوستان معلمان و کادر آموزش و پرورش همیشه از درد افت تحصیلی نالیده و شکایت کرده اند و سال هاست که به دنبال نوش داروی آن هستند اما غافل از این که گاه گاهی خود عامل افت و شکست هستند .

امسال به سان سال های گذشته طبق بخشنامه ای که حتما خوانندگان عزیز از محتوای آن مطلع اند از مدارس برنامه ی امتحانی خواسته شد که دامنه ی آن از ۶/۱۰/۹۰ تا ۲۲/۱۰/۹۰تعیین گردید . این در حالی است که دامنه ی زمانی ۱۷ روزه برخی رشته ها مانند علوم انسانی می بایست ۱۳ کتاب را امتحان بدهند و باز این نکته را باید توجه نمود که سرفصل ها مشخص است و با توجه به تعطیلی های فراوان نوبت اول بیشتر معلمین از سرفصل ها عقب تر هستند و اگر هم رسیده باشند با عجله و بدون ثبات یادگیری در متعلم است - البته استثنا هم وجود دارد.-

در جلسه ی مدیران از محدود بودن دامنه ی امتحانات صحبت کردم که با موافقت کلی دیگر همکاران مواجه نگردید و بعد از آن نامه ای به مدیریت آموزش و پرورش منطقه نوشتم و جای بسی تعجب داشت که مدیرانی که باید دغدغه شان موفقیت دانش آموز باشد و دنبال فراهم کردن بستر این موفقیت از امضای آن خودداری نمودند، به هر حال نامه را نوشته و فرستادم و در استان مطرح گردید و باز متأسفانه با گسترش دامنه ی امتحانات موافقت نگردید .

صحبت من این است که ما داعیه داران آموزش

یا باید پرچم مبارزه با افت تحصیلی را برنداریم و به اهتزاز در نیاوریم

یا خود عامل افت نباشیم. 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم دی 1390ساعت 12:47  توسط پرستو  | 

بسم الله الرحمن الرحیم

سلام

محرم امسال هم فرا رسید و حسین با تمام داراییش به سرزمین کرب و بلا پا گذاشت و با تمام قوا در مقابل یزید و یزیدیان ایستاد و مردانه شهادت را به جان خرید .شهادتی که زندگی ابدی به او بخشید و غبار نفرت و فراموشی را به اهل نفاق و ریا پاشید.

به هوش باشیم

که یزید زمان اغوایمان نکند و حسین زمان بی کس و تنها نماند.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم آذر 1390ساعت 22:30  توسط پرستو  | 

بسم الله الرحمن الرحیم

سلام دوستان

            هر مقدار که از عمر انسان می گذرد بیشتر با افسوس و حسرت به آن نگاه می شود و کاش می توانستم دوباره عمر رفته را بازیابم و پاکن برگیرم و اشتباهاتم را ضمن این که پاک می کنم درست آن را هم به جایش بنشانم.

ولی افسوس ....

دیروز مردی را به خاک سپردیم که چهره اش را غبار آموزش ۳۰ ساله پوشانده بود و نامش قرین بود با مدیریت مدرسه ی راهنمایی شهید مقدم.

سالیان سال بود آن جا را می چرخاند .تقریبا حق آب و گل داشت در آن . گرم و سرد چشیده ی آموزش و پرورش بود . در آن واحد می گفتی عبوس و بداخلاق است ولی پشت این چهره ی عبوس قلبی خوابیده بود که به اندازه ی سر سوزنی کینه نمی گرفت .هرچه داشت در زبانش بود و قلبش مکانی بود برای جمع آوری محبت دوستان.

دیروز بسیار به خودم بالیدم وقتی دیدم به رسم پاس داشت رفاقت و همکاری دوستان و همکاران قدیمی اش از اقصا نقاط استان حاضر شدند .

رؤسای فعلی و دو دوره ی قبل آموزش و پرورش نیز خود را به این مراسم رسانده بودند .بسیاری از دانش آموزان قدیمش که حالا بزرگ شده بودند مجلس گردانی می کردند و ...

همکاران از خاطرات با او بودن می گفتند و ....

یکی از همکاران می گفت : آقای عباسی در آستانه بازنشستگی - ایشان آخر شهریور پایان خدمتش بود - نامه ای نوشته بودند و از همکاران در دسترس خود در چند سال اخیر حلالیت طلبی کردند. گفتم باز خوشا به سعادت ایشان که همچنین کاری انجام دادند و لااقل باری از دوش خود برداشتند و رفتند.

خلاصه برادر عبدعلی ( عبید ) عباسی در آستانه سال تحصیلی کام فرهنگیان را با رفتن ناگهانی خود تلخ نمودند .

 کاش ما بتوانیم کاری کنیم که نیاز به حلالیت طلبی نباشد و کاش بعد از عذرخواهی حلالیتمان را بپذیرند.

خدایش رحمت کند .

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم شهریور 1390ساعت 15:48  توسط پرستو  | 

بسم الله الرحمن الرحیم

سلام دوستان

تو رو خدا نکش ؛ ضرب المثل میشیم ها

... مردی خری دید به گل در نشسته و صاحب خر از بیرون کشیدن آن درمانده . مساعدت را ( برای کمک کردن ) دست در دُم خر زده قُوَت کرد( زور زد ) . دُم از جای کنده آمد . فغان از صاحب خر برخاست که " تاوان بده !" 
مرد به قصد فرار به کوچه یی دوید ، بن بست یافت . خود را به خانه یی درافگند . زنی آنجا کنار حوض خانه چیزی میشست و بار حمل داشت ( حامله بود ) . از آن هیاهو و آواز در بترسید ، بار بگذاشت ( سِقط کرد ) . خانه خدا ( صاحبِ خانه ) نیز با صاحب خر هم آواز شد .
مردِ گریزان بر بام خانه دوید . راهی نیافت ، از بام به کوچه یی فروجست که در آن طبیبی خانه داشت . مگر جوانی پدر بیمارش را به انتظار نوبت در سایهء دیوار خوابانده بود ؛ مرد بر آن پیر بیمار فرود آمد ، چنان که بیمار در حای بمُرد . پدر مُرده نیز به خانه خدای و صاحب خر پیوست !
مَرد ، همچنان گریزان ، در سر پیچ کوچه با یهودی رهگذر سینه به سینه شد و بر زمینش افگند . پاره چوبی در چشم یهودی رفت و کورش کرد . او نیز نالان و خونریزان به جمع متعاقبان پیوست !
مرد گریزان ، به ستوه از این همه، خود را به خانهء قاضی افگند که " دخیلم! " .
مگر قاضی در آن ساعت با زن شاکیه خلوت کرده بود . چون رازش فاش دید ، چارهء رسوایی را در جانبداری از او یافت : و چون از حال و حکایت او آگاه شد ، مدعیان را به درون خواند .
نخست از یهودی پرسید .
گفت : این مسلمان یک چشم مرا نابینا کرده است . قصاص طلب میکنم .
قاضی گفت : دَیتِ مسلمان بر یهودی نیمه بیش نیست . باید آن چشم دیگرت را نیز نابینا کند تا بتوان از او یک چشم برکند !
و چون یهودی سود خود را در انصراف از شکایت دید ، به پنجاه دینار جریمه محکومش کرد !
جوانِ پدر مرده را پیش خواند .
گفت : این مرد از بام بلند بر پدر بیمار من افتاد ، هلاکش کرده است . به طلب قصاص او آمده ام .
قاضی گفت : پدرت بیمار بوده است ، و ارزش حیات بیمار نیمی از ارزش شخص سالم است . حکم عادلانه این است که پدر او را زیر همان دیوار بنشانیم و تو بر او فرودآیی ، چنان که یک نیمهء جانش را بستانی !

و جوانک را نیز که صلاح در گذشت دیده بود ، به تأدیهء سی دینار جریمهء شکایت بیمورد محکوم کرد !
چون نوبت به شوی آن زن رسید که از وحشت بار افکنده بود ، گفت : قصاص شرعاً هنگامی جایز است که راهِ جبران مافات بسته باشد . حالی میتوان آن زن را به حلال در فراش ( عقد ازدواج )  این مرد کرد تا کودکِ از دست رفته را جبران کند . طلاق را آماده باش !
مردک فغان برآورد و با قاضی جدال میکرد ، که ناگاه صاحب خر برخاست و به جانب در دوید .
قاضی آواز داد : هی ! بایست که اکنون نوبت توست !
صاحب خر همچنان که می دوید فریاد می کرد : مرا شکایتی نیست . محکم کاری را ، به آوردن مردانی میروم که شهادت دهند خر مرا از کره گی دُم نبوده است

از " کتاب کوچه " ، اتْر احمد شاملو

---------------------------------------------------------------------

بن نوشت

۱- در این شب های پرخیر و برکت التماس دعا دارم

۲- فقط خود را نبینیم . قشنگی دعا کردن به این است که اول دیگران مدّ نظر باشند .

۳- بوی کتاب و دفتر می آید، نکند مهر نزدیک است

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم مرداد 1390ساعت 9:9  توسط پرستو  | 

بسم الله الرحمن الرحیم

سلام دوستان

        سهراب سپهری در کتاب اتاق آبی نوشته است: درس را می خواندم. زیاد تا سر حد نفهمی و منگی. ونیچه وار انضباط مدرسه را بر خود هموار می کردم:می توانستم در زیر رگبار «قدم آهسته» از مدرسه بر گردم.معلم مرا می شناخت

سر سپردگی مرابه دستور ها دیده بود...من شاگرد خوبی بودم.اما از مدرسه بیزار.مدرسه خراشی بود به رخسار خیالات رنگی خرد سال من.مدرسه خواب های مرا قیچی کرده بود. نماز مرا شکسته بود.عروسک مرا رنجانده بود. روز ورود یادم نمی رود:مرا از میان بازی گرگم به هوا ربودند و به کابوس مدرسه سپردند. خودم را تنها دیدم.

دردبستان از شاگردان خوب بودم. اما مدرسه را دوست نداشتم.خودم را به دل درد می زدم تا به مدرسه نروم.باد بادک را از کتاب درس بیش تر دوست داشتم.صدای زنجره را به آواز اقای معلم تر جیح می دادم.

 وقتی که در کلاس اول دبستان بودم یادم هست یک روزداشتم نقاشی می کردم ،معلم ترکه ی انار را برداشت و مرا زد؛ و گفت :«همه ی درس هایت خوب است .تنها عیب تو این است که نقاشی می کنی» این نخستین پاداشی بود که برای نقاشی گرفتم.با این همه دیوارهای گچی و کاهگلی خانه را سیاه کردم. ازهمه بد تر صدای زنگ مدرسه بود...این صدا خیالم را  می برید شورم را می نشاند در کیف مدرسه پنهان می شد.با من به خانه می آمد وفراغتم را    می آزرد.وجودی پیدا داشت:به خوابم می امد.این صدا درس شتاب می داد .و ترس دیر رسیدن...و وای به حالم اگر نرسیده به مدرسه صدای زنگ بلند می شد.صبح در برف زمستان هم,برابر در بسته ی مدرسه می ماندم تا باز شود. اما سالی یک بار صدای زنگ مدرسه را اشارت خوش بود وبشارت می داد:پایان اخرین روز سال پیش از تعطیلات بزرگ تابستان.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم تیر 1390ساعت 9:15  توسط پرستو  | 

بسم الله الرحمن الرحیم

سلام

اللهم عجّل لولیک الفرج

به طور اتفاقی سخنان رهبر معظم انقلاب را در جمع معلمانی که از سراسر کشور در تاریخ ۱۲/۲/۸۵ گرد هم آمده بودند را مطالعه می کردم چند مطلب از آن به نظرم جالب آمد و قابل تامل.

با هم بخوانیم:

۱- بنده عميقاً به اين حرف معتقدم كه آموزش و پرورش، مهمترين دستگاه مولّد ماست؛ دستگاه مولّد، نه يك دستگاه مصرف‏كننده. ما بايستى براى آموزش و پرورش مايه بگذاريم. اين مايه گذاشتن، فقط پول نيست؛ پول فقط جزئى از مايه‏هايى است كه بايد گذاشت؛ مهمتر از پول، فكر است. بهترين و برجسته‏ترين فكرها بايد بنشينند براى آموزش و پرورش طراحى كنند؛ بايد فلسفه‏ى آموزش و پرورش اسلامى، واضح باشد و بر اساس اين فلسفه، افق آينده‏ى آموزش و پرورش كشور روشن باشد؛ معلوم باشد ما دنبال چه هستيم و كجا مى‏خواهيم برويم و بر اساس آن خط كشى بشود، برنامه‏ريزى بشود و راه‏ها مشخص بشود؛ ما به اين احتياج داريم. آموزش و پرورش بايد از روزمرّگى بيرون بيايد؛ اين اساس حرف است. البته مخاطب اين حرف در درجه‏ى اول، وزير محترم و مسئولان عالى آموزش و پرورش‏اند و سپس همه‏ى كسانى كه در سلسله مراتب آموزش و پرورش و در هر نقطه‏اى كه مى‏توانند در خارج كردن آموزش و پرورش ما از حالت روزمرّگى و اسارت در چهارچوب روشهاى متحجر و منسوخ تأثير بگذارند.

۲-  آنچه كه مهم است و همه‏ى شما به آن توجه داريد و در بيانات دوستان تكرار شد، اين است كه آموزش و پرورش سنگ بناى آينده‏ى كشور است. ما اگر مشكلاتى در زمينه‏هاى اخلاقى و رفتارى، علمى، اعتماد به نفسِ ملى و عمومى و در زمينه‏هاى گوناگون ديگر داريم، در ريشه‏كاوىِ اينها به آموزش و پرورش مى‏رسيم. همان‏طور كه بعضى دوستان گفتند، آموزش و پرورش از مراكز ديربازده است، ليكن بازده آموزش و پرورش يك بازده حياتى، تعيين‏كننده و ماندگار است. اگر آموزش و پرورش در يك كشور ارتقاء پيدا بكند و اصلاح شود، در اقتصاد، سلامت و بهداشت، محيط زيست، مرگ و مير، بارورى، زيبايى و هنر، رفتارهاى گوناگون مردم در سطح جامعه با يكديگر، و فراتر از همه‏ى اينها، در دين، فلسفه و اخلاق تأثير خواهد گذاشت. امروز در دنيا به زبان كودكى به كودكان فلسفه مى‏آموزند؛ يعنى چيزى كه از نظر بعضى از طراحان كشور ما بى‏معنى است؛ فكر مى‏كنند فلسفه مخصوص آدمهاى ريش و سبيل‏دار و كسانى است كه يك سنى از آنها گذشته باشد. نگاه مدرن به مسائل حيات، امروز پيشروان علمى دنيا را به اينجا رسانده كه بايد فلسفه را از دوره‏ى دبستان به كودكان تعليم داد؛ البته با زبان كودكى. اين را به عنوان يك مثال عرض كردم براى روشن شدن اين مطلب كه آموزش و پرورش چقدر مى‏تواند در آينده‏ى يك كشور اثر بگذارد، كه البته براى شما هم روشن است.

۳- اگر ما امروز در آموزش و پرورش نگاه عدالت محور نداشته باشيم، نتيجه اين خواهد شد كه اختلاف طبقاتى در آينده‏ى كشور روزبه‏روز بيشتر خواهد شد؛ تأثيرات آموزش و پرورش را ببينيد!

نگاهِ غير عدالت‏محور، اين است كه ما در كشور مدارس پيشرفته‏ى مجهز به بهترين تجهيزات در يك جاهايى، و مدارس محرومِ كپرى يا شبيه كپرى در يك مناطق ديگر داشته باشيم؛ معلم ممتاز برجسته براى تعدادى از مدارس، و معلمان خسته يا كم‏سواد براى تعداد ديگرى از مدارس داشته باشيم. اين درست ضد نگاه عدالت‏محور است. نتيجه چه خواهد شد؟ نتيجه اينكه: جمعى از كودكان امروزِ ما بدون هيچ دليلى (جز اينكه يا پول دارند يا در يك منطقه‏ى برخوردار زندگى مى‏كنند) از عالى‏ترين تحصيلات برخوردار خواهند شد و يك عده‏ى ديگر در سطوح بسيار پايينى خواهند ماند، پيش نخواهند رفت و استعدادهايشان رشد نخواهد كرد. البته عدالت به معناى اين نيست كه ما با همه‏ى استعدادها با يك شيوه برخورد كنيم؛ نه، استعدادها بالأخره مختلف است؛ نبايد بگذاريم استعدادى ضايع بشود و براى پرورش استعدادها بايستى تدبير بينديشيم؛ در اين ترديدى نيست. اما ملاك، بايد استعدادها باشد، لاغير. عدالت، اين است.

۴- آن روزى كه معاونتهاى پرورشى را از سطوح مختلف حذف كردند، بنده صريحاً با اين كار مخالفت كردم؛ به من هم نگفتند كه بنا ندارند اين حرف را گوش نكنند؛ اما گوش نكردند. مهمترين كارى كه بايد امروز در كنار آن قاعده‏سازى انجام بگيرد، اين است كه به مقوله‏ى پرورش - به هر شكلى - اهميت داده شود ؛ نه چون ما مسلمانيم، مسئله فقط اين نيست. امروز در دنياى غربِ از لحاظ دانش و فناورى پيشرفته، مسئله‏ى پرورش در بسيارى از كشورها جزوِ آن مبانى اصلى است؛ مسئول و مأمور پرورشى وجود دارد. به پرورش اهميت مى‏دهند. پرورش فقط ديندار شدن و عمق ايمان يافتن نيست كه ما دنبالش هستيم. پرورش تأثير خودش را در رفتارها، برخوردها، رشد شخصيت، تقويت اعتماد به نفس و جوشاندن چشمه‏ى استعداد نشان مى‏دهد. بنابراين مسئله‏ى پرورشى، يك مسئله‏ى مهم است.

مثلاً ما در حرف هايمان چطور از شعر سعدى استفاده مى‏كنيم؛ همه‏ى مردم «توانا بود هر كه دانا بود» را مى‏دانند، از اشعار سعدى و حافظ در محاورات خودمان، در سياست، مسائل گوناگون و اظهارنظرهاى روشنفكرى استفاده مى‏كنيم؛ آنها از قرآن همين‏طور استفاده مى‏كنند؛ ولى ما استفاده نمى‏كنيم. علت اين است كه در دورانى طولانى، قرآن در آموزش و پرورش ما، به‏خصوص در آن سنين يادگيرى مهجور بوده يا اصلاً وجود نداشته است.

مسئله‏ى «قرآن» در آموزش و پرورش است. قرآن در آموزش و پرورش حقيقتاً مهجور واقع شده است.

 ایشان در بخش پایانی صحبت هایشان فرمودند:

بايد آموزش و پرورشمان را تحول بدهيم؛

ما در آموزش و پرورش احتياج به تحول داريم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم خرداد 1390ساعت 8:59  توسط پرستو  | 

 
العجل العجل يا مولای يا صاحب الزمان